امیر جهانگرد

سر آغاز

خدا تنهای تنها بود و در تنهایی پاکش،

مرا تنها پدید آورد تا تنهاترین باشم ...

+ نوشته شده در  ساعت 0:24  توسط امیر   | 

سلام

به وبلاگ من خوش اومدین               

اسم من امیره. امیره نه، امیر خالی

فامیلیمم زیاد مهم نیست، شما بگید جهانگرد.

دانشجوی کارشناسی عمرانم

امیدوارم از شعرام خوشتون بیاد

خوشحال میشم اگه در مورد شعرا نظر بدید            با تشکر، امیر جهانگرد

+ نوشته شده در  ساعت 11:36  توسط امیر   | 

روز باران

روز باران

 

باز باران با ترانه، می چکد از چشم خیسم

با گهر های فراوان  قصه ام را می نویسم

 

می خورد بر بام گونه اشک های بی درنگم

می چکد بر روی کاغذ لحظه های رنگ رنگم

 

یادم آرد روز باران چشم در چشم سیاهش

گردش یک روز دیرین در بلندای نگاهش

 

شاد و خرّم، نرمو نازک، عاشقی دیوانه بودم

توی جنگل های احساس از نگارم می سرودم

 

می دویدم همچو آهو گرد قلب مهربانش

می پریدم از لب جوی بلند گیسوانش

 

می شنیدم از پرنده قصّه های مرگ فرهاد

از لب باد وزنده عشق های رفته بر باد

 

داستانهای نهانی گشت بر من آشکارا

رازهای زندگانی کرده بودش سنگ خارا

 

پیش چشم مرد فردا دستش از دستم جدا شد

زندگانی خواه تیره، خواه روشن بر فنا شد

 

باز باران با ترانه در دو چشمانم نشسته

از وجودم مانده تنها تکه قلبی سرد و خسته

 

خسته از  نامردمی های فراوان زمانه

خسته از احساس دوری از نگارم بی بهانه

 

حال پرسم روز باران، قصۀ یک مرد تنها

پیش چشم مرد فردا چیست زیبا؟ چیست زیبا؟

+ نوشته شده در  ساعت 9:55  توسط امیر   | 

رسم دلبری

 

رسم دلبری

 

راه و رسم دلبری را خوب می دانی و بس

خوب بردی تو دلم را ای ثمین تر از نفس

 

کرده ای دل را اسیر خود نگردانی رها

همچو مرغی پر شکسته مانده در کنج قفس

 

باز کن در را و آزادم کن از بند فراق

تا کشم یک لحظه در باغ تماشایت نفس

 

سرخوش و مستم ز دیدار گلی چون تو عزیز

کین چنین یاری نبیند تا قیامت هیچ کس

 

تا نگردانی لبم یکبار مهمان لبت

اشک می آید ز چشم چشمه ام همچون ارس

 

نازنینم تا نمردم زودتر بنمای رخ

ای تو خواب هر شبم عشقم به فریادم برس

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:57  توسط امیر   | 

مثنوی عشق

 

مثنوی عشق

 

سخت تنها بودم و بی بال و پر

شام هایم بود خالی از سحر

دست و پایم خشک و بی تاب و توان

هیچ نشنیده دو گوشم جز فغان

چشم هایم بسته بود و پر ز خون

روح و جانم خسته از ظلم جنون

می گذشت این عمر من بی عشق دوست

بود جانم خالی از هر چه نکوست

ناگهان نوری فتاد از آسمان

گشت روشن این دلم چون کهکشان

آمد او از شهر رویاهای من

عاشقش گشتم همی از جان و تن

کرد روشن ظلمت شبهای من

خنده آمد بر سر لبهای من

در گلویم ریخت چون آب حیات

روح و جانم تازه گشت و با نشاط

حال مستم از شراب جان او

باده می نوشم من از چشمان او

می کشم هر دم نفس من با غرور

لحظه هایم غرق شادی و سرور

تا قامت سر به بالینش نهم

دست در دستان زرینش دهم

پس بکوشم تا بود جان در تنم

گستراند سایه اش را بر سرم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:8  توسط امیر   | 

دل من

 

دل من

 

دل من تنها بود و با هیچ کسی کاری نداشت

با همه تنهائیاش هیچ غم و بیماری نداشت

کوچیک و ساده بود اما خوش و خرم می تپید

همه دنیا رو پر از شادی و خوشبختی می دید

تا یه روز یه قلب دیگه اومد و با خنده هاش

دلمو برد با خودش به کلبۀ آرزو هاش

دل من خیال می کرد تنهائیاش تموم شده

با یه قلب مهربون همدل و همزبون شده

اما بیچاره دلم از آخرش خبر نداشت

نمی دونست که زمونه چی سر راهش گذاشت

نمی دونست که یه روز قراره پژمرده بشه

خسته و بی رمق و بی حال و افسرده بشه

نمی دونست که یه روز قرار قربونی بشه

هدف تیر دل یه دشمن خونی بشه

ولی وقتی تیر بهش خورد همه چی رو فهمیدش

اما با اینکه ازش خون میچکید می خندیدش

خنده ای که از هزار تا گریه بیشتر می سوزوند

دلای پاکی رو که تیر جدایی خورده بود

خنده ای تلخ تر از هزار تا بغض بی صدا

خنده ای به سر نوشت آدمای بی وفا

 

حالا دیگه این دلم مثل قدیم جون نداره

مثل او اول قصه سر و سامون نداره

دوباره تنها شده، اما نه سر زنده و شاد

تا میاد جون بگیره خاطره هاش یادش میاد

میگه یعنی باز میشه خاطره هام زنده بشن

گریه های شبونم باز دوباره خنده بشن

میشه باز مثل روزای عاشقی با هم باشیم

دست تو دست هم تا اوج آسمون پر بکشیم

ولی من فکر میکنم دلم نفهمید چی شدش

واسه این وقتی که تیر خورد به دلم می خندیدش

آخه باز منتظره که اون دله پیشش بیاد

نمی دونه دلی که تیر میزنه دل نمی خواد

به خیالش همه دلهای جهان مهربونن

نمی دونه رو زمین دلای بد فراوونن

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:16  توسط امیر   | 

افسوس

 

افسوس

 

شبای بی ستاره، یه قلب پاره پاره

یه دنیا پر وحشت، از افسوس دوباره

یه خنده ، سرد و بی روح، یه چشمِ پر ز اندوه

یه عشقِ رفته بر باد، یه فرهاد مونده و کوه

نگاهی پر ماتم، صداهای پر از غم

دو تا پای شکسته، یه راه دور و مبهم

نفسهای بریده، یه حرف نشنیده

یه آرزوی کوچیک، یه لبخند ندیده

 

 

دیگه بسه بی وفایی، ترسِ از روز جدایی

دیگه بسه دل شکستن، بسه کشتن رهایی

دیگه بسه غصه خوردن، دیگه بسه دل سپردن

دیگه بسه هی شب و روز، حسرت چشاتو خوردن

دیگه بسه بی قراری، یادگار و یادگاری

دیگه بسه خط کشیدن، روی پرواز قناری

دیگه بسه دل بریدن، بسه هی قفس کشیدن

کشتن ثانیه هامون، واسه هرگز نرسیدن

دیگه بسه بی تو موندن، بی تو هی ترانه خوندن

دیگه بسه عمر بی تو، دیگه بسه زنده موندن

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:49  توسط امیر   | 

دل آسمونی

 

دل آسمونی

 

آسمون تنهای تنها، دل من تنهای تنها

اما این دل زیر پا و، آسمون بالای بالا

آسمون آبیِ آبی، تو دلش پر از ستاره

دل من اما سیاه و، بی نشون و پاره پاره

آسمون بی غمِ بی غم، ولی بازم گله داره

گاهی وقتا ابری میشه، بعضی روزام که می باره

ولی اما این دل من، با همه دردی که داره

حق نداره ابری باشه، نمیذارن که بباره

آسمون ساکتِ ساکت، آروم اون بالا نشسته

نه کسی دلش رو برده، نه غرورشو شکسته

مثل آسمون دل من، ساکتِ ساکتِ اما

هم همیشه چشم به راهه، هم غرورش زیر پا ها

با همه فرقی که داره، مثل آسمونه این دل

بی کرونو بی گناهه، پر کهکشونه این دل

مثل آسمون همیشه، عاشق و چشم انتظاره

چشم به راهِ صبح روزی، که تهش شبی نداره

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:27  توسط امیر   | 

حال مجنون

حال مجنون

 

الا یا ایهاالساقی ادرکأساً و ناولها

که زخم عشق چون کردست با این عاشق شیدا

که نه تابی برایش مانده تا ماند به تنهایی

نه نای رفتن از سرمنزل معشوقه اش لیلا

الا یا ایها الساقی بده جامی، بده جامی

که ریزم در گلوی پارۀ این عاشق تنها

که یا جان گیرد و برخیزد و بار سفر بندد

و یا برگردد او بر محفل پر شور بی دلها

نمی دانم خدایا دارد او تاب جدایی را

که بندد کوله بار غم، رود تا آخر دنیا

ولی نه ، دوری لیلی برایش سخت و سنگین است

نماند زنده با این حال، این مجنون دل رسوا

ندارد راهی او جز راه پر پیچ وخم عشقش

رود او سوی این راه و بماند عاشقی تنها

الا ای عاشقان عشق از مجنون بیاموزد

اگر خواهید جان یابید، برخیزید ، بسم ا...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:4  توسط امیر   | 

غم ها

 

 غم ها

اگه می ری و بازم تنهام می زاری

اگه تو قِصه هات باز جام می زاری

اگه واسه دور کردن من از خودت

جلو پام هزار و یک دام می زاری

 

اگه رنگ چشات خیلی کم شده

اگه چشمای من رنگ غم شده

اگه تازگیا زود دل می کنی

اگه بارونِ عشقت یه نم شده

 

اگه خنده رفته از روی لبم

اگه گریه شده کار هر شبم

اگه تازه مونده زخم رفتنت

اگه خاطره هات می شه مرحمم

 

اگه دستای تو برام سرده دیگه

اگه عشق تو برام یه درده دیگه

اگه اون دل سنگ بی مروّتت

با این دل من بد کرده دیگه

 

اگه قلب تو دیگه قلبمو نمی خواد

اگه حرفام دیگه یادت نمیاد

اگه حالا رو لبات یک اسم دیگس

اگه عشق من و تو رفته به باد

 

اگه هزار تا درد دیگه هم باشی

اگه هزار تا اگه ی دیگه هم باشه

ولی من هنوزم تو رو دوست دارم

ولی هنوزم با یادت می بارم

اگه تو شادیات جایی ندارم

ولی تو غم ها تنهات نمی گْزارم

+ نوشته شده در  ساعت 19:55  توسط امیر   | 

دل مجنون

دل مجنون

 

قربون اون دوتا چشم آسمونیت

قربون اونهمه لطف و مهربونیت

قربون لبهای سرخ و آتشینت

قربون نگاههای گرم و متینت

قربون صدای آروم و قشنگت

قربون سادگیت و دل یه رنگت

قربون دستای پر مهر و ظریفت

قربون روح بزرگ اما لطیفت

قربون اونهمه ناز و عشوه هاتم

قربون اون خنده های دلرباتم

سرخی لبهای تو آتیشه جونم

گرمی دستای تو گرمای خونم

عزیزم بسه دیگه بیا تو پیشم

اگه نه یه عاشق دیوونه می شم

میزارم سر به تن کوه و بیابون

تا ببینی راست میگه این دل مجنون

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:12  توسط امیر   | 

وفا

وفا

مرغ تنهای دلم

باز سر شاخه ی بی برگ وفا

 لانه زده

و نگاهش پی دستان خدا می گردد

تا مگر رحم کند ابر پر از بغض صدا

به دل خسته ی من

و ببارد شعری

حتی کم

قدر بوئیدن یک شاخه ی گل؛

قدر بوسیدن یک پروانه؛

كمتر از آن حتي

قدر پرواز کبوتر با باز!

شايد اين شاخه ي خشكيده ي تلخ

لحظه اي سبز شود،

برگ دهد،

لحظه اي خنده كند بر قفس آينه ها

و غبار از دل تنهائيشان بر گیرد.

لحظه ها دست به دست،

یک به یک میگذرند

بس زمانيست كه اين آينه ها منتظرند

ولي افسوس كه اين شاخه ي زرد

سالها پيشتر از عمر من و عمر همه آينه ها

خشك شده ...! 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:44  توسط امیر   | 

رسم دنیا

رسم دنیا

 

دست نازت گره هامو دیگه وا نمی کنه

خنده هاتم دیگه دردامو دوا نمی کنه

فکر اینکه دست گرمت توی دستای کیه

حتی یک ثانیه هم منو رها نمی کنه

از همون لحظه که رفتی همه خاکسترین

دیگه قاب عکستم به من نگا نمی کنه

چشمای منتظر پنجره ی رو به حیاط

واسه دیدنت چه غوغا که به پا نمیکنه

کاش یه روز می فهمیدم دلیل رفتنت چی بود

دل سنگ تو چه چیزی رو بهانه میکنه

می دونم گناهم این بود که زیاد می خواستمت

عاشقی با دل عاشقا چه ها نمی کنه

 

 

حالا من چند تا غزل بگم که آرومم کنه

کار چشمای تو رو چند تا ترانه می کنه

مگه این جمله همیشه حرف آخرت نبود

هیچکی تو دنیا منو از تو جدا نمی کنه

همیشه خیال می کردم تو فقط مال منی

هیچکی جز من تو دلت خودش رو جا نمی کنه

ولی انگار که همش خیال و رویا بود و بس

دیگه چشمای تو هم اَزَم حیا نمی کنه

همه این حرفو بهم گفتنو باورم نشد

دنیا نا مرده، به هیچکسی وفا نمی کنه

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:18  توسط امیر   |